دلم می سوزد از باغی که می خشکد ز بی آبی ، نه دیداری ، نه دلداری ، نه دستی بر سر یاری ، مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:18  توسط علی
|
یادت ای دوست بخیر ، بهترینم خوبی ؟ خبری نیست ز تو ! دل من می خواهد که بدانی بی تو دل من اندازه ی دنیا تنگ است .
+ نوشته شده در شنبه دهم مهر 1389ساعت 17:1  توسط علی
|
زندگي دفتري از خاطرهاست يك نفر در دل شب يك نفر در دل خاك يك نفر همدم خوشبختي هاست يك نفر همسفر سختي هاست چشم تا باز كنيم عمرمان مي گذرد ما همه همسفريم پس بیایم باهم مهربونتر باشیم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 19:17  توسط علی
|
هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 13:24  توسط علی
|
هیچ چیز در زندگی شیرین تر از این نیست که کسی انسان را دوست بدارد. من در زندگانی خود هر وقت فهمیده ام که مورد محبت کسی هستم, مثل این بوده است که دست خداوند اعلام را بر شانه خویش احساس کرده ام..."چارلز مورگان"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 13:11  توسط علی
|
چقدر سخته زنده اي ولي زنده بودنت از صد بار مردن بدتر باشه. چقدر سخته وقتي درد داري نميتوني به كسي بگي. چقدر سخته تو گلوت يه دنيا فرياد باشه ولي رو لبات مهر هميشگي سكوت باشه
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:11  توسط علی
|
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد چی بهم گفت؟
جایی که میری مردمی داره که میشکننت
نکنه غصه بخوری؟من باهاتم
تو تنها نیستی! تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری
قلب میذارم که جا بدی
اشک میدم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 21:25  توسط علی
|
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 21:25  توسط علی
|
اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه ی اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهانرا با همه زیبایی و زشتی ، برروی یکدگر ، ویرانه میکردم .ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 20:43  توسط علی
|
ميخوام به سردي شبهام بخندم ...ميخوام به پوچي فردام بخندم ... وقتي ميبينمت با ديگروني...تواوج گريه هام ميخوام بخندم ...ميخوام داد بزنم تنهاي تنهام ... ميخوام وقتي ميگم تنهام بخندم
دفترچه قسطهایم را ورق میزنم.. تمامی ندارد!! تا اخر عمر بدهکار رحمتت هستم ای خدای مهربان
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 18:10  توسط علی
|
دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.
تو کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و
چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.
شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است
که اسير خان تاتار شده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 15:15  توسط علی
|
بهت حسودیم میشه چون قلبم به جای اینکه اول برای خودم بتپه برای تو می تپه
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 19:39  توسط علی
|
خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش ميدوي پرواز ميكنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 13:12  توسط علی
|
آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و كهكشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاكي از وجود پروردگار يكتاست، پس از او اطاعت مي كنيم، چون او معين كرده كه مرگ آغاز جاودانه هاست
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 19:32  توسط علی
|
یيهوده متاز که مقصد خاک است
هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن
نـــــماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم
هرگاه در اوج قـــــدرت بودی به حــباب فکر کن
هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود
دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود
هـــرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم
خـطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست
دســـتي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است
تنهـا موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد
هیــــــچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد
مـــرد بزرگ، كسي است كه در سينۀخود ، قلبي كودكانه داشته باشد
سـقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی
يـادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها
دوســــــــت داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
+ نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 16:51  توسط علی
|
دوست واقعی مانند تاکسی میمونه که تو روزای بارونی کمیاب میشه
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 15:17  توسط علی
|
يكي در آرزوي ديدن توست،يكي در حسرت بوسيدن توست،ولي من ساده و بي ادعايم ، تمام هستي ام خنديدن توست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:14  توسط علی
|
چون كسي كه تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره و كسي كه ازت بدش بياد باور نميكنه.
وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي، وقتي دائم ميگي وقت ندارم، بعد هيچوقت زمان پيدا نميكني.
وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.
وقتي صبحا از خواب بيدار ميشيم، ما دو تا انتخاب داريم. برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم، يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال كنيم.
انتخاب با شماست
ما كسايي كه به فكرمون هستن رو به گريه مياندازيم. ما گريه ميكنيم براي كسايي كه به فكرمون نيستن، و ما به فكر كسايي هستيم كه هيچوقت برامون گريه نميكنن.
اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره، اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.
وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند.
وقتي ناراحتي جواب نده.
وقتي عصباني هستي تصميم نگير.
دوباره فكر كن، عاقلانه رفتار كن.
زندگی، برگ بودن در مسیر باد نیست.
امتحان ریشههاست!
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.
زندگی چون پیچک است، که انتهایش میرسد پیش خدا.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:51  توسط علی
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:38  توسط علی
|
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:37  توسط علی
|
گنجشک با خدا قهر بود...روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد….. و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي. گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت … هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:36  توسط علی
|
به من گفتی پر از آینده باشم / تو رفتی همچنان در خنده باشم / تو دریای منی ، من ماهی تو / جدا از تو نباید زنده باشم .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 17:14  توسط علی
|
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند
" عشق بورز به آنها که دلت را شکستند "
دعا کن برای آنها که نفرینت کردند
" درخت باش به رغم تبرها "
بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:35  توسط علی
|
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو
ازت
دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو
قلبت هدیه
داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت
شی
حس کنی که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری
تکیه بدی
که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له
شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف
بزنی اما
وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک
گونه ها
تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که
هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار
بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب
بگی گل من باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:34  توسط علی
|
موج اگر می دانست ساحل هیچوقت دستش را نمی گیرد،هرگز برای رسیدن نفس نفس نمی زد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:31  توسط علی
|
وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر عکس میشه ،اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 19:30  توسط علی
|
قبل از هر كاری آب خنكی به صورتت بزن، در مقابل آیینه بایست و با صدای بلند بگو: ”من هستم و میتوانم مهر و عشقم را به همگان نشان دهم و قادرم هر چه را كه اراده میكنم به دست بیاورم.“
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 17:42  توسط علی
|
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
نظره تو چیه؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 18:23  توسط علی
|
بهترين لحظات زندگب از نگاه چارلي چاپلين ...
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach .
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 17:51  توسط علی
|
یکی بپرسد از من آخر چرا ؟
تو که عمری بدون آن زندگی می گذراندی و مفهوم عشق رنگی جز عشق به کسانی که ازابتدا با آنان بودی نداشت چرا خود را گرفتار رنگ عطش کردی...؟!!!
آغازش پشیمانی... درونش پشیمانی... پایانش پشیمانی....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 17:35  توسط علی
|